تبليغاتX
يا عشق ادركني

يا عشق ادركني

هركس عشق بورزد پس از روي حيا آن عشق را در دل پنهان كند،اگر بميرد،شهيد است

من یا تو یا من و تو؟

تو از کجا به هیچ می نگری و ...

من از هیچ به ناکجااااااااااااا...

کسی چه می دونه که نگاه من درسته یا نگاه تو؟

کسی چه می دونه که وسعت دید کدوممون بیشتره؟

من یا تو؟

وقتی برای هیچ کس مهم نیست چرا برای ما باید مهم باشه؟

چرا هنوز من یا تو بعد از اینهمه وقت؟

چرا این من یا تو نمیشه من و تو؟

بذار اگه قراره حتی از همدیگه فرار هم کنیم من وتو در یک لحظه و در یک مکان با هم از همدیگه فرار کنیم.

ولی این من و تو رو، تروخدا قسمت میدم دوباره نکنش من یا تو.

آخه چه فایده؟

باورکن برای خدا هم مهم نیست که من چیو کیو کی و کجا یا تو چیو کیو کی و کجا(افعال را به قرینه ی معنوی حذف کردم زحمتش با خودتون).

می دونی واسه خدا چی مهمه؟

خدا میخواد بدونه من یا تو کی تصمیم می گیریم که من و تو بشیم.

یالاّ دیگه خدا منتظره.

خوب اگه نمی دونی و نمی خوای چرا میگی دوست دارم چرا میگی عاشقتم چرا می گی مجنونتم؟

ببینم کسی وادارت کرده؟

الهی قربون خدا برم که انسان را موجودی مختار آفرید درست مثل خودش که مختاره.

ببین من یا تو یا من و تو؟

اگه من و تو تا آخرش من و تو ولی اگه هنوز دودلی که من یا تو، اونو دیگه الله أعلم.

ببین اصل من وتو هستش ولی اگه یه روز قرار شد بشه من یا تو مطمئن باش فقط تو.

یا قادر إرحمنا به حق مولانا علی.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 اردیبهشت1388ساعت   توسط درويش احمد  | 

میدانی و میدانم

نه اینکه نفهمید

خدای نکرده فکر بد نکنی

از فهمیدن خسته شده بود

به خاطر این دیگه نمی خواست بفهمه

نمی خواست بفهمه که من همون آدم سابقم 

فقط ...

فقط ...

فقط یه تغییر کوچیک کردم

اونم اینه که بعد از این همه مدت عاشق تر شدم

عشقم تبدیل به جنون شده

عشق منو نمی خواد قبول کنه

عشق کار خودشو می کنه

تعجب می کنم چرا عهدش و شکست؟

میدونه که من همون آدم سابقم

میدونه که داره بهونه می گیره

و میدونم که میخواد بره

اهل موندن نیست

میدونم که همش بهونس

یا حی الذی لایموت إرحمنا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 فروردین1388ساعت   توسط درويش احمد  | 

از 3دی تا 4اسفند

از ۳دی تا ۴اسفند چی گذشت بر من بماند

از اینکه عالغ و باقل شدم و زندگیم خیلی تغییر کرده هم بگذریم

از اینکه چینی تنهاییم ترک برداشت هم چیزی نمی گم

از اینکه متهم شدم به یک دروغ بزرگ هم میگذریم

از اینکه متهم شدم به آسمون جل بودن بگذریم

از اینکه متهم شدم به سرکش بودن و رام نشدن هم باز چیزی نمی گم

درباره ی اینکه متهم شدم به جدی نگرفتن زندگی و بی خیال دنیا بودن هم سکوت می کنم

از این که بخوام معنای بعضی مسائل و درک کنم عاجزم

و همین عدم توانایی باعث میشه که دیگران روی رفتن یا موندنم با خودشون قمار کنن

خوب دیگه چی کار میشه کرد

تا بوده و تا هست همیشه من بازنده بودم

یک بازنده بزرگ

همیشه من تنها موندم با یه عالمه خاطره ی تلخ و شیرین و شور و ترش و گس و بدمزه و خوشمزه چه می دونم هر اسمی که میخواین روش بذارین

من موندم و تیکه های روح و دل و وجودم که هر کدومش یه جایی جا موند  حالا بماند که کجاها جا موند

من موندم و تنهاییم

و این مجازات منه به خاطر گناهی که مرتکب شدم

گناهی که بهشت و جهنم و هر جای دیگه ای که بتونی تصورش و بکنی بر من حرووم کرد

عیبی نداره

از همه این مسائل هم بگذریم

بگذریم که باید گذشت

بگذریم که دنیا محل گذره

من خودم بچه ی گذر قلی هستم تا دلتون بخواد هم از گذر مستوفی و گذر لوطی صالح بارها گذشتم

چی کار میشه کرد جز گذشتن.

یا شهید بکربلاء إرحمنا

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 اسفند1387ساعت   توسط درويش احمد  | 

گر به همه عمر خويش با تو برآرم دمي

حاصل عمر آن دم است باقي ايام رفت

نمي دونم چي شد كه دلم بدجوري براي ايوب مرتضوي تنگ شد

ايوب نزديكترين فرد از لحاظ ديوونگي به من در تمام زندگيم بوده و هست

يه جورايي هميشه مديونشم

مديون خوي و رفتار غارنشيني اش

مديون كوه گرد بودنش

مديون دعاهايي كه بالاي خيلي از كوهها براي من كرده

من و ايوب حتي بدون رد و بدل كردن يك كلمه همديگرو درك مي كرديم و مي فهميديم

ايوب تنها مردي بود كه من بدون هيچ خجالتي در آغوشش ساعتها گريه مي كردم.

چقدر با همديگه روي نيمكت قراره پارك دانشجو در حاليكه به طلوع خورشيد نگاه مي كرديم گريه كرديم و چقدر خنديديم به گريه هايمان و چقدر بر خنده هايمان گريستيم.

هيچ وقت يادم نميره شبي كه با ايوب از دم دانشگاه تا ميدون فردوسي رو پاي برهنه توي سرماي بهمن ماه اومديم و به مردمي كه دو تا ديوونه ديده بودن با تمام احساسمون سلام مي كرديم.

يادش به خير شعرهاي ايوب هميشه از عشق و جنون لبريز بود و هركسي كه اشعارش و مي شنيد هم از عشق و جنون لبريز مي كرد.

ايوب من الان كجايي دلتنگتم، عاشقتم، دوست دارم.

يادش به خير تمام لحظاتي كه با همديگه در كنار احمدشاملو تا بلوغ آزادي واژه ها و افكار و شكستن تمام حصارها رفتيم.

ايوب دلم براي فرانسه صحبت كردنت تنگ شده.

ايوب دلم براي صدات تنگ شده.

ايوب كجايي؟

مرد كجايي؟

رفيق كجايي؟

دوست كجايي؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 دی1387ساعت   توسط درويش احمد  | 

این جهانی که همش مضحکه و تکراره

  تکه تکه شدن دل چه تماشا داره

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 آذر1387ساعت   توسط درويش احمد  | 

بايد بنويسم

از چيزي فراتر از عشق بايد بنويسم

از چيزي فراتر از امتزاج

از چيزي فراتر از وابستگي و پيوستگي و هم بستگي

بايد بنويسم

بايد بنويسم براي اينكه همه بدانند كه همراه شدن چيست

بايد از چيزي فراتر از يك همراه بنويسم

بايد از چيزي فراتر از درك و شعر و شعور بنويسم

بايد از تمامي هستي بنويسم

بايد از دميده شدن روح به كالبدي بي جان بنويسم

بايد از زندگي بنويسم با تمام عظمتش

بايد بنويسم

بايد بنويسم

بايد بنويسم

بگذار همه بدانند معناي عشق چیست

بگذار همه بدانند معناي رسوايي چيست

بگذار همه بدانند

بگذار همه بدانند

بايد تا بلنداي فريادي كه در همه ي تاريخ طنين انداخته است

از عطر سيب و گندم و خاك بنويسم

بگذار بدانند

عشق را بايد با دهاني بسته فرياد كشيد

و من عشق را مي نويسم تا همه بدانند

و اين قصه ي غصه ي تنهايي من است

پس از من او چه خواهد كرد؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آذر1387ساعت   توسط درويش احمد  | 

من تماشاي تو مي كردم و غافل بودم

كز تماشاي تو خلقي به تماشاي من است

و اذ ابتلي ابراهيم ربه بكلمات فاتمهن قال اني جاعلك للناس اماما قال ومن ذريتي قال لاينال عهدي الظالمين

و هنگاميكه خداوند ابراهيم را به كلمات مبتلا كرد و وي مبتلا شد پس خداوند گفت همانا اكنون ترا امام قرار دادم و ابراهيم گفت: آيا خاندان من نيز همه از امامان خواهند بود و خداوند فرمود: عهد من به ستمكاران نخواهد رسيد.

و چه زيبا خداوند ابراهيم را مبتلا كرد و چه زيبا ابراهيم مبتلا شد.

در اوج كمال در اوج زيبايي در اوج لطافت.

و انسان با تمام وجود محو اين عظمت لايتنهي مي گردد و تو گويي عظمت قول الله سبحانه وتعالي با تمام لطافتش را در تحسين خويش(فتبارك الله احسن الخالقين)، حتي جهل انسان نيز در اين لمحه است كه درك مي كند.

نمي دانم بگويم ابراهيم نبي يا ابراهيم ولي يا هردو هرچه كه بگويم هرجور كه بگويم با هر زباني كه بگويم مهم نيست و فرقي نمي كند چراكه همه اش زيبايي محض است.

درك اين زيبايي فنا را مي طلبد و راه ما تا فنا چقدر دور است و چقدر نزديك الله عزوجل داند و بس.

سرحلقه زنجيره ي هستي ابتلاست.

ابتلا باوراست ايمان است اعتقاد است ابتلا اطمينان است آرامش است يقين است ابتلا شهود است كشف است.

ابتلا همه ي هستي است.ابتلا معني فناست.ابتلا خود شفاست.ابتلا ابتلا ابتلا.مبتلي مبتلي مبتلي.مبتلي به مبتلي به مبتلي به.

در عجبم كه چرا عظمت ابتلا ابراهيم را پيش از به دست گرفتن كارد نابود نكرد.

و خدا سبحانه و تعالي ابراهيم را چقدر وسيع آفريد.

واي من از كلمات واي من از ابتلا.

كلمة الله هي العلياء

اگر نفسي در آتش كلمات سوخت عجيب نيست گلستان شدن آتش بر ابراهيم چرا كه پيش از آن ابراهيم در آتش كلمات سوخته و فنا شده بود.

سرنوشت آتش هيزم چيزي جز گلستان و برودت نمي توانست باشد.سرخي آتش را از شدت شرم و حيا مگر نمي بيني.

حياي آتش و سرخي اش معلول اظهار وجود در برابر آتش عشق ابراهيم است و اگر هنوز خورشيد مي تابد و بني الآدم را گرم نگاه مي دارد و اگر خورشيد هنوز گرم است معلول هرم آتش عشق ابراهيم است.

ابراهيم به كلمات نگريست و چقدر زيباست تماشاي هستي از دنياي كلمات. آن وقت است كه ذبح اسماعيل عليه السلام به يد ابراهيم عليه الثناء و الفخر و الغني بايد انجام شود چرا كه اين دگر آزمونيست سترگ.

ابراهيم اگر تاكنون در مقام نبي الله الاعظم امتحان مي شد بايد اكنون در مقام امامت امتحان پس بدهد و بين ابراهيم نبي و ابراهيم ولي فاصله اي است به اندازه ي قرباني اسماعيل.

اگر تا پيش از اين جبرائيل امين عليه السلام پيام آور وحي بود اكنون اين خود رب العالمين است كه بر روح و جان حجتش بر خلق فرمان مي راند و عجيب فرماني است ذبح اسماعيل به دست پدر.

ودر چه حالي است ابراهيم .

و در كدام زمان و مكان و بعد تجلي محبت خالق به مخلوق همانند محبت پدرومادر به كودكشان واضح و عيان است.    

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آذر1387ساعت   توسط درويش احمد  | 

‍‍‍واي اگه ورق دلم برگرده

واي بر من اگه دل باشه

واي بر من اگه بي بي باشه

واي بر من، واي بر من، واي بر من

ما كه سياه مستيم و بازي مي كنيم

هر روز هم داريم بازي مي كنيم

امّا واي از اون روزي كه ورق دلم برگرده

واي اگه حكم خشت باشه

مي دوني اگه ورق دلم برگرده چي ميشه؟

واي اگه طرف مقابل دل نداشته باشه

اگه ورق دلم برگرده

يار بي دل من

با خشتِ سرباز، دلِ منو مي برّه

آره مي برّه

اي كاش يكي بود با من بازي كنه

آخه خيلي تنهام

آره من تنهام

دست، دست خودمه

يارمم تنهائيمه

اونم كه اهله قمار نيست

روراسته روراسته

آره من مي ترسم

مي ترسم ورق دلمو رو كنم

مي ترسم دل باشه

مي ترسم بي بي باشه

مي ترسم تنهائيمو از دست بدم

آخه من تنهائيمو دوس دارم

به خاطر همين بي بي دلو گم كردم

حالا خيالم راحته

ديگه خيالم راحته كه اگه ورق دلم برگرده

بي بيِ دل نيست

حالا ديگه بازي مي كنم

تا آخرش تا آخره آخره آخرش

برنده مي شم شك نكنيد

چون ديگه نه دلي هست، نه بي بي اي، نه ترسي

عقلم كه قربونش برم از اولش نداشتم

گفتم كه ما سياه مستيم و داريم بازي مي كنيم

هر روزم داريم بازي مي كنيم

از امروز برنده منم

گفتم كه نه عقلي، نه دلي، نه بي بي اي، نه ترسي

راستي مبدع اين بازي چرا براي بي بي دل گذاشت

اصلن از اولش براي بي بي بيخودي دل گذاشتن

ديگه همه ورقامو يكدفعه رو مي كنم

دست، دستِ منه

ديگه بي بي نيست

گم شده

گمش كردم

اگه مي توني پيداش كن

اگه مي توني پيداش كن

اگه مي توني پيداش كن
+ نوشته شده در  شنبه 16 آذر1387ساعت   توسط درويش احمد  | 

ما آبروي فقر و قناعت نمي بريم

با پادشه بگوي كه روزي مقرر است

چرا منو داري با ماهت مقايسه مي كني؟

چرا ميگي ارزش ماهم بيشتره؟

ببينم مگه قراره بود من جاي ماهتو بگيرم كه داري روي من و ماهت ارزش گذاري ميكني؟

نه عزيز اشتباه به ارزتون رسوندن يا شايدم اشتباه متوجه شدين يا شايدم هردوش يا شايدم هيچكدومشون.

من از خدامه كه بتونم معصوميت بچه هارو داشته باشم از ايني هم كه بچه باشم يا بچه بمونم اصلن احساس بدي ندارم.

اونها براي يه خاله بازي سادشون آنچنان جديتي دارند و آنچنان نقشهاي پدران ومادرانشان را پررنگ و شفاف و زيبا بازي مي كنند كه اگر ليلي و مجنون يا رومئو و ژوليت يا هر زوج خوشبخت ديگري را تصور كني بي شك به حالشون غبطه خواهند خورد.

اما روي صحبت بنده با شماست.شمايي كه بلوغ برايتان مزيت و توجيهي است براي هركاري كه مي خواهيد يا نمي خواهيد يا مي توانيد يا نمي توانيد انجام دهيد.

ببينم چي ميگي؟

اصلن معلومه چي ميگي يا انقدر در افكار مسخره و پوچ اطرافت غرقي كه حتي متوجه چيزهايي كه مي خواني يا مي نويسي يا ميگويي يا نقل قول مي كني نيستي؟

اين خيلي بي انصافيه كه من بدون اطلاع خودم محاكمه بشم اول تفهيم اتهام كن بعد اگر اتهامم ثابت شد منو مجرم بشناس بعد حكم را صادر كن اگر من تقاضاي استيناف(تجديد نظر) نكردم آن وقت آزادي كه حكمت را اجرا كني اين يعني يك مجازات عادلانه.

اما من از تو نخواستم كه عادل باشي وقتي از خدا با همه ي بزرگيش تقاضا مي كنم كه با احسان و بخشندگي اش با من مجرم رفتار كند چگونه مي توانم از بنده ي خدا با همه ي كوچكيش بخواهم كه با من عادلانه رفتار كند؟

من از نسلي هستم كه محكوم به تنهائيست.

من از قبيله اي هستم كه نامش تنهائيست.

من از كافراني هستم كه دينشان تنهايي است.

من از نسل آدم وحوا هستم تنهاترين هاي تاريخ.

من از نسل چاه و اشكم.

من از نسل درد و رنجم.

من از نسل سرهاي بريده و نيزه هستم.

من از نسل جام شوكران هستم.

من از نسل هزارو چهارصدسال غربت و هجرت و تنهايي هستم.

نگو كه مرا شناخته اي.

با عقل معاش زندگي كردن و در ظل آن طلب نجات يافتن و هدايت شدن به ناكجاآبادي ختم مي شود كه اسمش را زندگي نهاده ايم.

چون با روحت كار دارم نه با جسمت به اين مجازات محكوم شدم؟

چون هيچوقت طلب خاك نكردم و درپي خاكستر هستم به جهل متهم شده ام؟

چون هيچوقت در پي ظاهر نبودم و هميشه در انديشه ي باطن بودم به كج فهمي و افراطي گري متهم شدم؟

چون لطافت زنانه اي را نخواستم بخراشم جلاد خوانده شدم؟

در ذهنم هزاران چون وچرا و هزاران سؤال شرطي ديگر نقش مي بندد و به سرعت محو مي شود چرا كه چو داني و پرسي سؤالت خطاست.

مي دانم بهانه بودن يعني چه.

مي دانم احساس عذاب وجدان يعني چه.

مي دانم تنهايي يعني چه.

مي دانم سكوت يعني چه.

مي دانم تشنه ماندن و تشنه گذاشتن يعني چه.

مي دانم روزها در انتظار ساعتي عاشقانه به سربردن يعني چه.

براساس آموخته هاي عقل معاش مي دانم كه هر چه ناياب تر است قدر و قيمتش افزون تر است و از عرضيات انسان است طلب كردن به معناي خاص آن.

اما دانسته هاي من چه اهميت دارد هركدامشان گويي حجاب و حائلي است بين من تا او.

تنها دل است كه تمام حجابها را مي درد و من را به او مي رساند.

گويي اول مي بايستي اهل هيچ مي شدي تا بتواني اهل من و اهلي من بشوي.

تو اهل خودت هستي.

در اين مسير هركه ترك خود و ترك ماسوي الله كرد به حقيقتي از حقایق رسيد.

بگذريم كه دنيا محل گذر است.

"همانا زندگي دنيا سرگرمي و بازيچه اي بيش نيست"

نكته: من در مقامي نيستم كه بخواهم كسي را دروغگو خطاب كنم و هرگز به خودم چنين اجازه اي نمي دهم چون پروردگار به من علم غيب نياموخت.

نكته:شما اصلن چيزي را به ياد نسپرده بوديد كه بخواهيد فراموش كنيد پس خواهشن نسبت نسيان و فراموشي به خود ندهيد.

نكته: اي سرو پاي بسته به آزادگي مناز/ آزاده من كه از همه عالم بريده ام.

يا فاطر بحق فاطمه ارحمنا واجعلنا من شيعتها و محبيها.

يا علي و يا عظيم ارحمنا بحق فاطمه ام الحسن و الحسين(عليها و عليهما السلام).

+ نوشته شده در  شنبه 16 آذر1387ساعت   توسط درويش احمد  | 

زاهد بدم، ترانه گويم كردي

سرحلقه ي بزم و باده جويم كردي

سجاده نشين باوقاري بودم

بازيچه ي كودكان كويم كردي

 

-         تو خيلي ديوونه اي؟

-         نه

-         پس چي؟

-         من فقط عاقل نيستم.

-         متولد چه روزي هستي؟

-         روز الست

-         چه ماهي؟

-         نمي دونم! اون شبي كه من به دنيا اومدم ماه توي آسمون نبود.

-         چه سالي؟

-         اون سالي كه براي اولين بار گندم و سيب و به هم پيوند زدن.

-         مگه ميشه؟

-         آره، اصلن ما به خاطر اينه كه اينجا هستيم

-         اينجا كجاست؟

-         نمي دونم

-         ولي من مي دونم، اينجا دنياس.

-         خوب شد گفتي، داشت يادم مي رفت.

-         بابات كيه؟

-         آدم

-         مادرت كيه؟

-         حوا

-         شماره شناسنامه؟

-         يه دونه يك جلوش تا بينهايت صفر

-         اهل كجايي؟

-         عدم

-         كجا مي خواي بري؟

-         به سمت فنا مي خوام برم.

-         خوب برو به درك.

-         ممنون از بدرقت

-         خواهش مي كنم، قابلي نداشت.

-         مرسي

-         خوش اومدي

-         يا حق

-         برو بابا ديوونه

-         .................. .

-         ................. .      
+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آذر1387ساعت   توسط درويش احمد  |