ما آبروي فقر و قناعت نمي بريم
با پادشه بگوي كه روزي مقرر است
چرا منو داري با ماهت مقايسه مي كني؟
چرا ميگي ارزش ماهم بيشتره؟
ببينم مگه قراره بود من جاي ماهتو بگيرم كه داري روي من و ماهت ارزش گذاري ميكني؟
نه عزيز اشتباه به ارزتون رسوندن يا شايدم اشتباه متوجه شدين يا شايدم هردوش يا شايدم هيچكدومشون.
من از خدامه كه بتونم معصوميت بچه هارو داشته باشم از ايني هم كه بچه باشم يا بچه بمونم اصلن احساس بدي ندارم.
اونها براي يه خاله بازي سادشون آنچنان جديتي دارند و آنچنان نقشهاي پدران ومادرانشان را پررنگ و شفاف و زيبا بازي مي كنند كه اگر ليلي و مجنون يا رومئو و ژوليت يا هر زوج خوشبخت ديگري را تصور كني بي شك به حالشون غبطه خواهند خورد.
اما روي صحبت بنده با شماست.شمايي كه بلوغ برايتان مزيت و توجيهي است براي هركاري كه مي خواهيد يا نمي خواهيد يا مي توانيد يا نمي توانيد انجام دهيد.
ببينم چي ميگي؟
اصلن معلومه چي ميگي يا انقدر در افكار مسخره و پوچ اطرافت غرقي كه حتي متوجه چيزهايي كه مي خواني يا مي نويسي يا ميگويي يا نقل قول مي كني نيستي؟
اين خيلي بي انصافيه كه من بدون اطلاع خودم محاكمه بشم اول تفهيم اتهام كن بعد اگر اتهامم ثابت شد منو مجرم بشناس بعد حكم را صادر كن اگر من تقاضاي استيناف(تجديد نظر) نكردم آن وقت آزادي كه حكمت را اجرا كني اين يعني يك مجازات عادلانه.
اما من از تو نخواستم كه عادل باشي وقتي از خدا با همه ي بزرگيش تقاضا مي كنم كه با احسان و بخشندگي اش با من مجرم رفتار كند چگونه مي توانم از بنده ي خدا با همه ي كوچكيش بخواهم كه با من عادلانه رفتار كند؟
من از نسلي هستم كه محكوم به تنهائيست.
من از قبيله اي هستم كه نامش تنهائيست.
من از كافراني هستم كه دينشان تنهايي است.
من از نسل آدم وحوا هستم تنهاترين هاي تاريخ.
من از نسل چاه و اشكم.
من از نسل درد و رنجم.
من از نسل سرهاي بريده و نيزه هستم.
من از نسل جام شوكران هستم.
من از نسل هزارو چهارصدسال غربت و هجرت و تنهايي هستم.
نگو كه مرا شناخته اي.
با عقل معاش زندگي كردن و در ظل آن طلب نجات يافتن و هدايت شدن به ناكجاآبادي ختم مي شود كه اسمش را زندگي نهاده ايم.
چون با روحت كار دارم نه با جسمت به اين مجازات محكوم شدم؟
چون هيچوقت طلب خاك نكردم و درپي خاكستر هستم به جهل متهم شده ام؟
چون هيچوقت در پي ظاهر نبودم و هميشه در انديشه ي باطن بودم به كج فهمي و افراطي گري متهم شدم؟
چون لطافت زنانه اي را نخواستم بخراشم جلاد خوانده شدم؟
در ذهنم هزاران چون وچرا و هزاران سؤال شرطي ديگر نقش مي بندد و به سرعت محو مي شود چرا كه چو داني و پرسي سؤالت خطاست.
مي دانم بهانه بودن يعني چه.
مي دانم احساس عذاب وجدان يعني چه.
مي دانم تنهايي يعني چه.
مي دانم سكوت يعني چه.
مي دانم تشنه ماندن و تشنه گذاشتن يعني چه.
مي دانم روزها در انتظار ساعتي عاشقانه به سربردن يعني چه.
براساس آموخته هاي عقل معاش مي دانم كه هر چه ناياب تر است قدر و قيمتش افزون تر است و از عرضيات انسان است طلب كردن به معناي خاص آن.
اما دانسته هاي من چه اهميت دارد هركدامشان گويي حجاب و حائلي است بين من تا او.
تنها دل است كه تمام حجابها را مي درد و من را به او مي رساند.
گويي اول مي بايستي اهل هيچ مي شدي تا بتواني اهل من و اهلي من بشوي.
تو اهل خودت هستي.
در اين مسير هركه ترك خود و ترك ماسوي الله كرد به حقيقتي از حقایق رسيد.
بگذريم كه دنيا محل گذر است.
"همانا زندگي دنيا سرگرمي و بازيچه اي بيش نيست"
نكته: من در مقامي نيستم كه بخواهم كسي را دروغگو خطاب كنم و هرگز به خودم چنين اجازه اي نمي دهم چون پروردگار به من علم غيب نياموخت.
نكته:شما اصلن چيزي را به ياد نسپرده بوديد كه بخواهيد فراموش كنيد پس خواهشن نسبت نسيان و فراموشي به خود ندهيد.
نكته: اي سرو پاي بسته به آزادگي مناز/ آزاده من كه از همه عالم بريده ام.
يا فاطر بحق فاطمه ارحمنا واجعلنا من شيعتها و محبيها.
يا علي و يا عظيم ارحمنا بحق فاطمه ام الحسن و الحسين(عليها و عليهما السلام).